سالگرد کوچ من. روزگرد یاد تو...   

سه سال پیش

    همین شب ،

         قطره اشکی جان می کند جدا شدن از چشمت را...

ثانیه ای که به قرنی که به اشکی که تمام خالهای ریز پوستت را می بوسد که باید رفت.

انگشتی که میلرزد به زیر انگشت سبابه من ، خیس از جنازه تمام اشک های مرده به روی صورتت.

 

"همیشه بهت افتخار میکنم بهارم، هر جای دنیا که باشی. تو رو خدا رسیدین زود زنگ بزن. اگه اینجا کاری...."

 

   نوای جان دادن اشکی دیگر می شکند شکستن نفس را از طنین صدای تو.

            ومن،  

        رویایی می شوم از شوق پروازی که دنیا را خلاصه می کند به یک اتاق و چند سرنشین...

 

" الو سپیده ،

رسیدیم گلم...... "

 

یک سال قبل

       شبی مثل این،

 

" باهات خدافظی مفصل نمی کنم چون قول دادی سال دیگه دوباره بیاي. تا اون موقع این بچه هم به دنیا اومده، سبك مي شم بيشتر مي تو نم برسم بهت..."

 

يك سال بعد

     امشب،

حسرت لمس كردن تمام خالهاي ريز پوستت به زير انگشت سبابه من که به سلاخي تمام اشكها ، ثانیه ای به ثانیه قرن میکنم.

   نفسم بند می رود به یاد نبودنت

                             که تو

                                 نفست بند رفت و یادی از ما نشد...

لینک
سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦ - بهاره خدابنده

   خواب   

گفتیم " بابا تیم خردسالان که همشون زیر ۹ سالشونه. تو پارک ملت هم با شلوار کوتاه میان تمرین. اقلا اونارو بزارین برن. هزینه اش هم که پدر و مادر ها میدن."  

خواست حرف بزنه همام تفی که از دندونش مالیده بود به گوشه جادرش کش اومد. به قول تو انگار کره مالیده به صورتش:

" از تیم خردسالان شروع می شه. پس فردا هم میرسه به تیم بزرگسالان که لابد با شرتک تو اروپا مسابقه رقص با کفش چرخدار اجرا کنند. لازم نکرده! همون عکس شما به عنوان قهرمان، لخت و پتی رفت رو کامپیوتر همه بسه. بدت نمیاد باز با حراست در بیفتی نه؟!! "

از مسابقات محروم شده بودم. یک سال!

گفتم: " خوب پس فدراسیون زدنتون چی بود؟ "

در گوشم گفتی :" که این کله کره ای بشه رئیسش."

"فدراسیون برای مسابقات رنان مسلمان راه افتاده. به ما ربطی نداره که تو بقیه کشور های اسلامی این قرتی بازی ها باب نیست. "

اگه یه روز دنیا برگرده، این خانم رئیس کله کره ای رو مجبور می کنم ۲۰۰ بار بنویسه اسکیت، ۳ دفعه هم از روش بخونه.

بیرون بهم گفتی: " دو تا نتیجه می گیریم. یا تو یواشکی مسابقه قهرمانی دنیا شرکت می کنی حراست سازمان تربیت بدنی از فلانت دارت میزنه، یا کلا همه کفش های چرخدار ( پخت گرفت) رو از دسترس تمام بانوان ایرانی جمع می کنن خیال هممون راحت شه. دو ماه آروم بشین پات که رسید کانادا هر غلطی دلت می خواد بکن. من هم اینجا بچه ها رو راه می اندازم، اعتراض می کنیم به اتحادیه رولر اسکیت آسیا یه کاریش می کنیم..."

                                                  .........................

بابام قرص رو به زور چپونده تو دهنم. سرم رو گرفته بالا آب می ده بهم:

" آخه بچه! کجای دنیا روزی ۱۲ ساعت کار م کنن؟ اونم شبها. اون هم ۶ روز تو هفته؟؟ "

" بیل های دانشگاه و ویزا کارت و بیمه ماشین و ... "

کار رو بهونه می کردم. واقعیتش عکس های پسرت رو برام فرستادند. یک سالش شده. یاد این افتادم که مُردی! از سرطان سینه، ۹ ماه پیش! وقتی می مردی من کافی میدادم دست مردم. کفش های چرخدارم یکسالی می شد که با مدال هاش تو کتابخونه پُز می خورد...

پریدم رفتم تو اتاق. کفش های چرخدار رو گرفتم بغلم و دویدم بیرون. زیادی تند دویدم. یه چرخش کنده شد افتاد. تا برم دنبالش در آسانسور باز شد. خشکم زد! پسرته! مانی! اونقدر گریه کرده که چشمهاش چپ شده. فکر کنم تنها بالا پایین رفتن تو آسانسور اذیتش می کنه. یه ریز جیغ می کشه. نمیزاره برم نزدیکش. گهگداری چشمش می افته به اسکیت ها تو دستم. دو تا هق هق می کنه،  باز شروع می کنه به جیغ زدن. یاد کلکت افتادم سر تمرین تیم خردسالان. یه چرخش رو در آوردم، روش با خودکار خط های عجیب غریب کشیدم ، یه میله از توش رد کردم و دادم دستش. محکم زدم به چرخ! آسانسور که وایستاد مانی نشسته بود کفِش ذوق می کرد. یادم اومد باید عجله کنم. وقت نیست. با تمام قدرت دویدم. در ورودی ساختمون تو سه متریم وایستاده بود. نمی اومد جلو! تندتر و تندتر دویدم. اما در ورودی خودش رو کج کرد و یواش یواش رفت عقب. لای صدای بلند نفس هام صدای احسان رو میشنوم:

 " ۳۰ ثانیه... ۲۵ ثانیه... ۲۰ ثانیه..."

سرم رو چرخوندم به چپ. با اون هیکل گنده عضله ایش وایستاده بغل دستم، سرعت تردمیل رو میبره بالا هی می گه: " هر چی بیشتر بدویی برای نفست بهتره. "

"۳...۲...۱... ایول . داری راه می افتی."

گفتم " چی چیرو؟! دویدنم که خوب بود از اولم . باید رو دستهام کار کنیم... احسان این دختررو !!! چه استیل با حالی داره! "

"هیچ هم باحال نیست. موهای کوتاه و هیکل عضله ای! چیه آخه؟! دختر باید آرایش کنه با موی بلند."

" آره خوب! لابد غذا بپزه ، بچه بزاد..."

" من اینو نگفتم. من می گم... "

.........

"مغزم رو جوییدی احسان بسه."

" تو مغز من رو جوئیدی. بده اینارو ببینم. شرط می بندم من بهتر از تو اسکیت بلدم."

"بشین بینیم بابا! "

"شرط ؟ حالتو می گیرم بچه پلیس! "

تو یه چشم بهم زدن دوتامون وسط سالن قصر یخ تهران وایستادم با لباس ورزشی. فکر کنم ۳۰ ثانیه ای شد اون مدتی که فقط بغل دست هم وایستاده بودیم. قرص و محکم بدون اینکه هر کدوم بفهمیم بغیلمون چی کار می کنه. تا سرمو برگردوندم احسان با پشت خورد زمین.

" هاها! آخه مگه مجبوری؟ اونم با اسکیتی که دو تا چرخ کم داره؟ "

با غدی تمام پا شد وایستاد:

 "همینه که هست!! "

تمام خرده شیشم رو به کار گرفتم و نشستم یه گوشه که خوب بهش بخندم. هر سه قدم یه بار کفش زیر پاش لیز می خورد و با ماتحتش می خورد زمین یا اینقدر تند می رفت که می خورد به دیوار روبروش.

سه بار. پنج بار.. ده بار... صد بار....

دیگه خنده دار نبود. احسانم نمی خندید. دردش هی بیشتر و بیشتر می شد. دردی که من هم کشیده بودم. دردی که اگه تو یادم نداده بودی چه جوری کمتر زمین بخورم یا برای یه حرکتی زمین بخورم که ارزش یاد گرفتنش رو داشته باشه، خیلی زودتر از یک سال و نه ماه پیش اسکیتهام و گذاشته بودم تو کتابخونه.

بوی تعفن همه سالن رو برداشت. چند بار توی آینه دیده بودم که وقتی من وزنه گنده تر از هیکلم می زدم، احسان یواشکی کمکم داده بود. اصرار هم داشت که فقط داره تعادلم رو حفظ می کنه. یا روی بارفیکس حولم می داد بالا و می گفت:

"همه اولش همینطوری یاد می گیرن. هفت تا می ری! خیلی عالیه!"

خواستم برم جلو از رو زمین بلندش کنم ترسیدم از بوی تعفن حالت تهوع بگیره.  خیلی دیر شده! هیییین ! دیر شده؟!!!!

" احسان چرخهام رو بده. باید برم. "

می خواد تلافی کنه. دم در خونشون دو تا از چرخ های اسکیت هام  رو بر داشته می دوئه دور ماشین منم دنبالش. بهش نمی رسم. هیچ وقت نمی رسم!

عقربه سرعت سنج ماشین تکون نمی خوره. انگار تصادف شده. همهء ماشین ها گوش تا گوش وایستادن و راننده ها اومدن پایین. اسکیتهام رو دوباره می زنم زیره بغلم و می دوئم بیرون. تند تند از لا به لای ماشین ها رد میشم.

دست چپ خیابون دختره مانتو روسریش رو پرت کرده زمین ، با سوتیئن وایستاده رو ماشین داد و بیداد که من می خوام آزاد باشم!!!

دست راست دختره با تاپ و دامن کوتاه میز رستوران رو تمیز می کنه. انگار یه سگه تو قلاده . بهش غذا میدن، و روزی دو بار می برنش پیاده روی. گهگداری برای بازی هم که شده ، غذا رو می گیرن بالا سرش که بپره بگیرتش. هر چی بیشتر میپره، غذا رو می برن بالا تر. دست آخر سرش رو می کنه تو ظرف غذاش رو زمین و بی خیال پریدن می شه.

با اسکیت هام زیر بغلم، از زیر تابلوی گنده 

 WORLD ROLLER SKATING CHAMPIONSHIPS " ?00?"

رد شدم. خانم کله کره ای با اون چادر صورت مثلثیش وایستاده جلوی صد تا دوربین و میکروفن نظریات گسترده و جذاب خودش رودر مورد آزادی زن در ایران اسلامی و اینکه چقدر تلاش کرده که تیم ما رو بیاره اینجا ابراز میکنه.   

تو رو دیدم که از دور با صورت مضطرب میای طرفم. گفتم " تو که مردی!!! ببخشید وقتی میمردی قهوه می دادم دست مردم. آخه بیل های دانشگاه ، ویزا کارت،... "

گفتی " بیا بگیر اینها رو بپوش اینقدر حرف نزن. دقیقه نود! "

همون طور که مقنعه ام رو با سنجاق رو سرم محکم می کردی گفتم: " سپیده! آخه کفش هام. هر کدوم دو تا چرخ داره فقط. همش سر راه کنده شد. "

آهت دراومد که : "دیگه الان اگه یه دونه چرخم داشته باشی مهم نیست. تو زورت رو زدی. "

ردیف دوم توی جایگاه بازیکنان تو یه سالن بزرگ تو ایتالیا، پنج تا دختر ، همه مقنعه ها ی سبز ، کاپشن شلوار سفید، باکفش قرمز....

با آهنگ  "I still got the blues for you    و لرزش سلفون بغل گوشم آروم چشمهام رو باز کردم.

"الو،  دیوونه! خوابیدی ؟!!! پاشو داریم با بر و بچ میریم کلاب. "

"نمیتونم بیام. صبح زود کار میکنم. "

لینک
سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦ - بهاره خدابنده

   ّاز طرف آرميتا!!   

آرمیتا هم دوست داره تولدت رو اینچا گنده تبریک بگه...

تولدت مبارک سپیده جون!!!

البته گفت خودشم برات ایمیل زده...

لینک
یکشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٥ - بهاره خدابنده

   سپيده؛ تولدت مبارک!   

برنامه این بود که برای تولدت امسال ایران باشم ؛

نشد

    شرمنده

                     تولدت مبارک

   

لینک
شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥ - بهاره خدابنده

   مسابقات   

امشب ویندوزم رو دوباره خواستم نصب کنم. دنبال چند تا سی دی می گشتم . نمی دونم دیدیم یا نه. سی دی مایک الد فیلد و چند تا سی دی دیگه که ازت دزدیده بودم پیدا کردم. آهنگ برنامه شیوا تو نیایش. چقدر حرص خوردیم ما سر اون مسابقه. " با برنامه ترین مسابقه تاریخ" هه!!!! دیگه بغلم نمی کنی نه؟ دیگه بهم نمی خوای بگی روم حساب قهرمانی میکنی و نباید بترسم نه؟ باشه خانمی باشه... توقعی نیست... ولی قول ها به هم داده بودیم...
لینک
یکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥ - بهاره خدابنده

   as you move on remember me, remember us and all we used to be...   

she was my life
 she was my love
 she was like god to me
she taught me how to live
 she taught me this world is small
 she gave me lots of hope
 happiness,wishes
all that i have in this world
 those times were the best in my life
world and life smiled at me
 i want to go back to those times
she said,"go
go and reach for wishes
"go for a new life
i came here just for her
to reach my wishes and hers
 what happened ,i don't know
things changed
I still can't believe
why did  she leave
she's not here to care for me
she didn't wait to see my success
she left me alone
in this big world
 now i want to ask
 do you know why
 why she had to go

 

Armita Kalantari

 

لینک
چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥ - بهاره خدابنده

   سپيده !   

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

                                              آدم با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

                                         من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

(از طرف سحر صدیق)

وبلاگ به یاد سپیده اسلامی بهترین مربی،  همسر، مادر، خواهر،  فرزند،  و دوست از دست رفتمون درست شده.  هر مطلبی که دوست دارید براش بنویسید به aprilonskates@yahoo.com  ای میل کنید که تو صفحه اصلی بیاد. طریقی باشه برای آروم کردن خودمون، همدردی با خانوادش،  و درددل با خودش. 

لینک
شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥ - بهاره خدابنده

   Sepideh! And your favourite song   

Used to be so easy to give my heart away
But I found out the hard way
There's a price you have to pay
I found out that love was no friend of mine
I should have known time after time

So long, it was so long ago
But I've still got the blues for you

Used to be so easy to fall in love again
But I found out the hard way
It's a road that leads to pain
I found that love was more than just a game
You're playin' to win
But you lose just the same

So long, it was so long ago
But I've still got the blues for you

So many years since I've seen your face
Here in my heart, there's an empty space
Where you used to be

So long, it was so long ago
But I've still got the blues for you

Though the days come and go
There is one thing I know
I've still got the blues for you

وبلاگ به یاد سپیده اسلامی بهترین مربی،  همسر، مادر، خواهر،  فرزند،  و دوست از دست رفتمون درست شده.  هر مطلبی که دوست دارید براش بنویسید به aprilonskates@yahoo.com  ای میل کنید که تو صفحه اصلی بیاد. طریقی باشه برای آروم کردن خودمون، همدردی با خانوادش،  و درددل با خودش. 

لینک
جمعه ۳ آذر ،۱۳۸٥ - بهاره خدابنده

   سپيده! بخواب دير است... ديگر دود ديدگانت را نمی آزارد...   

تا که بوديم نبوديم کسی            کشت ما را غم بی همنفسی


                تا که خفتيم همه بيدار شدند              تا که مرديم همگی يار شدند
     

                              قدر آن شيشه بدانيم که هست             نه در آن وقت که افتادو شکست

(از طرف بهار)

وبلاگ به یاد سپیده اسلامی بهترین مربی،  همسر، مادر، خواهر،  فرزند،  و دوست از دست رفتمون درست شده.  هر مطلبی که دوست دارید براش بنویسید به aprilonskates@yahoo.com  ای میل کنید که تو صفحه اصلی بیاد. طریقی باشه برای آروم کردن خودمون، همدردی با خانوادش،  و درددل با خودش. 

لینک
پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥ - بهاره خدابنده

   سپيده! با خاطراتت چه کنيم...   

در گذر گاه زمان.
خيمه شب بازي دهر.
زندگي با همه خوبي و بدي مي گذرد.
عشق ها مي ميرندّ
رنگ ها رنگ دگر مي گيرند
و فقط خاطره است
دست نا خورده به جا مي ماند


و خاطره هاشون مانند صفحه دفتری از مقابل ديدگانم گذر می کنه و من هنوز ناباورانه به آنها نگاه می کنم .

(از طرف سارا حیدرزاده)

وبلاگ به یاد سپیده اسلامی بهترین مربی،  همسر، مادر، خواهر،  فرزند،  و دوست از دست رفتمون درست شده.  هر مطلبی که دوست دارید براش بنویسید به aprilonskates@yahoo.com  ای میل کنید که تو صفحه اصلی بیاد. طریقی باشه برای آروم کردن خودمون، همدردی با خانوادش،  و درددل با خودش. 

لینک
پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥ - بهاره خدابنده